تبليغاتX
ما دو تا


ما دو تا










با عرض سلام و وقت بخیر  به اطلاع میرسانم که این وبلاگ از این تاریخ به بعد اپدیت نخواهد شد

و وبلاگ  nimkateinterneti.blogfa.com با مديريت: بهروز و سمر جايگزين  خواهد شد.

موفق باشيد.{بهمون سر بزنيد}


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 15:41  توسط بهروز و سمر  | 


هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!

1-او با سر بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود
انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او “من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود احساس نمي كرد.

5-علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

6-او فقط يكبار رانندگي كرد
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 20:3  توسط بهروز و سمر  | 


زنجیر عشق (کمک به دیگران)

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه

طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
 

فرشته بيکار:
روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 15:26  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 19:20  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 18:52  توسط بهروز و سمر  | 


خانمی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 16:55  توسط بهروز و سمر  | 


تصور كنيد و پاسخ تست هاي روانشناسي را بدهيد

پرسش هاي زير را بخوانيد و موقعيت هاي داده شده را در ذهن خود به تصوير بكشيد و اولين تصويري را كه به ذهنتان مي آيد،يادداشت كنيد.سعي كنيد سوال ها را بيش از حد، بررسي نكنيد.اين آزمون، نوعي آزمون روانشناسي است، و پاسخ هاي داده شده به پرسش ها، مستقيما با ارزشها و ايده هايي كه شما در زندگي شخصي داريد، مرتبط هستند.قلم وكاغذ برداريد و جوابها را يادداشت كنيد.

1_در جنگل ، در حال قدم زدن با شخصي هستيد، شخص همراه شما كيست؟

2_باز هم در جنگل، قدم مي زنيد. حيواني را مي بينيد.ميتوانيد بگوييد چيست؟

3_چه تعامل يا ارتباطي بين شما و آن حيوان ايجاد مي شود؟

4_به اعماق جنگل مي رويد.وارد محوطه اي بدون درخت مي شويد و در مقابل خود، خانه رويايي و ايده آلي را كه در ذهن داشتيد مي بينيد آنرا توصيف كنيد؟

5_آيا دور خانه شما نرده يا توري وجود دارد؟

6_وارد خانه مي شويد. به اتاق ناهارخوري مي رويد و ميز ناهار خوري را مي بينيد.توضيح دهيد روي ميز و دور و بر آن چه مي بينيد؟

7_ از در پشت خانه خارج مي شويد. بر روي چمنها يك فنجان قرارگرفته است.جنس فنجان از چيست(سراميك،شيشه،كاغذ،چيني و . . .)؟

8_با فنجان چه مي كنيد؟

9_در حاشيه و اطراف خانه قدم مي زنيد و خود را كنار آب مي بينيد، آبي كه مي بينيد چه نوع است(دريا،اقيانوس،نهر،رودخانه،درياچه و . . .)؟

10_چگونه از روي آب مي گذريد؟

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ هاي خود را با بررسي هاي زير مقايسه كنيد :

1_همراهي كه از او نام برديد، و با شما قدم مي زند،مهم ترين فرد زندگي شماست.

2_اندازه حيواني كه در جنگل مي بينيد، بيانگر حجم مشكلات شخصي شماست.

3_ارتباطي كه با حيوان برقرار ميكنيد و اعمالي كه انجام مي دهيد نشان مي دهند كه به چه شيوه با مشكلات خود(مثبت يا منفي) برخورد خواهيد كرد.

4_اندازه خانه رويايي شما، تعيين كننده مقدار انگيزه و هدف شما در حل مشكلات و مسائل است.

5_اگر هيچ نرده يا حصاري دور خانه رويايي خود در نظر نگرفته ايد، نشان مي دهيد كه شخصيت آزادي داريد و هميشه از مردم استقبال مي كنيد و به آنها خوشامد مي گوييد. به عكس، حضور نرده، نمايشگر شخصيت بسته و محدود شماست،شما ترجيح مي دهيد كه افراد، سرزده به ديدن شما نيايند.

6_اگرپاسخ شما،شامل خوراك،افراد و يا گلها نيست،از زندگي،كاملا ناراحت هستيد.

7_دوام و پايداري جنسيت فنجان انتخاب شده توسط شما،پايداري رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان مي دهد.

8_نحوه كار شما با فنجان، نشانگر طرز تفكر شما نسبت به شخص سوال اول است.

9_اندازه و حجم آبي كه مي بينيد،بيانگر عاطفه و احساسات شماست.

10_ميزان خيس شدن شما،هنگامي كه از آب عبور مي كنيد، اهميت ارتباطات و روابط عاطفي شما را نشان مي دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 22:36  توسط بهروز و سمر  | 


 

امشب از آرزو پُرم ؛ ای کاش .....
 می شد از آرزو ترانه نوشت ....
و برای رسیدن مهتاب .....
 از ستاره تا سپیده جاده کشید ....
کاش در چشمان خسته ی من ....
 یک کوی عاشقانه می خندید .....
آه ؛ این جا ستاره ها سردند ....
هیچ کس در هوای عاطفه نیست ......
و کسی نیست تا بگوید باز ....
مَردم شهر قلبشان سنگی است ....
آه ؛ ای کاش شط دل بودم .....
 می چکیدم درون آدم ها ....
و صدا میزدم :
 " بیايید آی آدم ها ؛ عشق آورده ام برای شما

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 23:10  توسط بهروز و سمر  | 


« دختران »
مختص بين خودشان ميباشد . اين رفتار بر طبق موارد زير عمل ميشود .

1- رعايت نوبت صحبت ( اجازه دادن صحبت به ديگران ) که بر اساس آن روابط دوستي ؛ صميميت و برابري شکل ميگيره و در اين گونه موارد با بکار بردن کلماتي ( بچه ها بياين ، ما بايد ) که نشان دهنده تعاون و همکاري است استفاده ميشود.

2- در گروه دختران اگر کسي پيشنهادي بدهد ديگران هم آن را قبول ميکنند بدليل ( تبادل اسرار و اطلاعات )

3- وفاداري و محرم دروني ترين احساسات از ويژگيهاي دوستي بين دختران که ميتواند حامل خطرناکترين اطلاعات شخصي راجع به دوست خود باشد و به محض فاش شدن رازها پايان دوستي فرا ميرسد.

4- نقد و بررسي دختران که اکثر اوقات با گفتار و رفتار تعارض آميز و روابط رئيس و مرئوس نيست. چرا که باعث ميشود برابري از ميان آنها از بين برود، دختران اين نقش رياست را معمولا در برخورد با خواهر و برادر کوچکتر دارند.

5- در هنگام اعتراض عادي ، خواستهاي خود را جمعي بيان ميکنند و به آن جنبه فردي و شخصي نميدهند.

6- بدجنسي وقتي بوجود ميايد که دختري بر عليه دختر ديگر بخواهد بسيج شود تا ارتباط را پايان دهد و معمولا دختران ديگر را بر عليه وی ميشوراند که اعلام کند اين عملش بر اساس هوي و هوس شخصي نيست بلکه تصميم جمع است.

7- دختران منبع و منشاء انتقاد را پنهان ميکنند و انتقاد را هميشه از زبان شخص سوم مطرح ميکند.

8- دختران صميميت را بر اساس داده هاي اطلاعات و محرم بودن ميسنجند.

9- براي کسب موفقيت احتماعي دانستن صحيح اين روابط و قواعد بسيار ضروري است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 18:24  توسط بهروز و سمر  | 


 

 

هوای دلم که میگیره!

چشام بارونی میشه!

                 تو میخندی و میگی نبینم ابر چشماتو!

شبهایی که تنها میشم !

غربت دلمو میگیره!

                   تو میخندی و میگی نبینم دلتنگی هاتو!

عاشق که میشم!

دلهره منو میگیره!

                     تو میخندی و میگی نبینم  حماقتتو !

 

همیشه.......

 همیشه تو میخندی!

همیشه به دلتنگی هام!

به غربتم!

به عشقم!

و من همیشه احساس میکنم تنهام !

تنها در یک احساس یک طرفه!

و تو باز هم میخندی !

 

عادت بچه گانه ام ترک نمیشود !

هنوز هم  طبق عادت دوستت دارم!

و تو باز هم میخندی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 14:29  توسط بهروز و سمر  | 


گریه هایم تمامی ندارد!

به وسعت تمام  دلهره هایم تنهام!

تنهایی هایم تمامی ندارد!

به گستره ی تمام  زندگی بیهوده ام تنهام!

و تنهایی این رفیق با وفا هرگز ترکم نمیکند!

***

تا حالا با مرگ دست و پنجه نرم کردی؟

به این فکر کردی که به زودی میمیری؟

روزها که تو نیستی ! تصور میکنم  در آغوش خاک خوابیده ام!

و تو؟

و تو در آغوش معشوقه ای آرام گرفته ای!!

سخت نیست!

چشمانت را ببند!

سردی خاک را حس کن!

حشراتی که بدنت را بند بند جدا میکنند!

و تو حس نمیکنی!

چشمان من دیگر ترا نخواهند دید!

دیگر هیچ کس !

هیچ چیز!

بدنم رخوتش را از دست داده!

درد بدنم تمام شده!

ترسناک است!

گاهی به این فکر میکنم که بد زیبا نبوده ام!

گاه به این می اندیشم که چقدر مرگ را دوست دارم!

و گاه میترسم !

میترسم از حشراتی که بدنم را تکه تکه میکنند!

اما من تسلیم شدم!

تسلیم شدم تا بمیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 14:18  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:53  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:51  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:46  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:45  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 16:7  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 16:2  توسط بهروز و سمر  | 


 

سفيد :ساكت
آبي  : دوست داشتني
سبز : جذاب
ارغواني :گوشه گير
سرخابي :خوش تيپ
قرمز : شيطون
نارنجي : با هوش
مشكي : شكاك
كرمي : جدي
زرد :مهربان
بنفش :زيبا
صدفي : خودخواه
نيلي : باحال
طوسي : با مزه
طلايي :حسود

سفيد :ساكت
آبي  : دوست داشتني
سبز : جذاب
ارغواني :گوشه گير
سرخابي :خوش تيپ
قرمز : شيطون
نارنجي : با هوش
مشكي : شكاك
كرمي : جدي
زرد :مهربان
بنفش :زيبا
صدفي : خودخواه
نيلي : باحال
طوسي : با مزه
طلايي :حسود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:34  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:29  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:24  توسط بهروز و سمر  | 


عشق یعنی انتظار........

عشق یعنی یک دل اشفته ی غمگین وراز.........

عشق یعنی شور و شوق..........

عشق یعنی موج نو..........

عشق یعنی یک نفس...........

عشق یعنی گرمی دستان یار...........

عشق یعنی غطر باران خورده ی خاک بهار.................

عشق یعنی یک نگاه تازه تر................

عشق یعنی مطلع صبح سپید........................

عشق یعنی خنده از اعماق دل.......................

زندگی :بازی خورشید وسایه است.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 12:6  توسط بهروز و سمر  | 


عقل:نیروی است که دنیا را احاطه می کند..........

ایمان:بزرگترین عاطفه بشری است............

سفر:ای آخرین تیر جدایی   تو ای اندوه جان آشنایی.......

عشق:اولین راه رسیدن به کمال وسعادت........

پیروزی:یعنی دوستی و عشق ورزیدن به دیگران بدون توقع پاداش......

عشق:ای خورشید یخ بستهخسته ام از عشق هم خسته.......

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 11:56  توسط بهروز و سمر  | 


از استاد شیمی پرسیدم عشق چیست؟ گفت: حلال است

از استاد زبان پرسیدم عشق چیست گفت: هم پای LOVE است

از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست گفت: دل باختگی است

از استاد معارف (دینی) پرسیدم عشق چیست گفت: محبت الهی است

از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست گفت: سقوط سلسله قلب جوان ا

 از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست گفت: نقطه ایست که حول

نقطه ی دل جوان می چرخد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:9  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 11:58  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 15:49  توسط بهروز و سمر  | 


http://parsonline.parsbb.com/viewtopic.php?t=15
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 15:18  توسط بهروز و سمر  | 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:26  توسط بهروز و سمر  | 


يك هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.

پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه(
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت  جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.

ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.

هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از”ام اس ان” يا “آي سي كيو”هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست “اد” مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 17:47  توسط بهروز و سمر  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 20:20  توسط بهروز و سمر  | 


عشق خرکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 20:19  توسط بهروز و سمر  |